توشه

درخواست حذف این مطلب


حرف می زدم. از کت ... که می خواندم که چقدر با حیوانات اهلی برای ازدیاد و فربه شدنشون بد رفتاری می شه و ما اونها رو می خوریم.
مطمئن در حالیکه لیستهای کاریش رو مرور می کرد و یه چیزهایی هم می نوشت، حرفهام رو هم با دقت گوش می داد. موضوع براش جالب بود.
بعد یاد سریال خداحافظ بچه افتادیم که یک ساعت بعد پخش می شد و در طول تعطیلات زمستانی آهو و زرنگ دنبالش می ... و اون موقع در اتاقشهاشون  تکالیفشون رو انجام می دادن. مطمئن معتقد بود که نبینند بهتره چون خیلی توش دروغ بود. درسته؛ بود و خیلی هم زیاد بود.
_اصلا بیشتر سریالهای ایرانی پر از دروغ گفتن به همه. اصلا بیشتر ... ها و سریالهای دنیا پر از دروغ گفتن به همه....
و من همینجور پیش رفتم و رسیدم...
_ اصلا در خانواده های ما، خود من، پر از دروغ بوده و هست.  که چقدر سر این دروغ گفتن من و مادرم مشکل داشتیم. یکیش این بود که ازم می خواست وقتی دیگران از فاصله سنی من و مطمئن می پرسن؛ دروغ بگم و راستش رو نگم و بحثمون می شد و ... (اینجا مطمئن قیافه حق به جانب به خودش گرفت که مثلا خانواده ش و یا خودش اینگونه نیستند اما بودند. خود مادرش سن پسرش رو به ما دروغ گفته بود و خیلی کوچکتر از سن واقعیش رقم داده بود)
همه اینها به غیر داخل پرانتزها رو داشتم به مطمئن می گفتم. داخل پرانتزها رو هم قبلنها گفته بودم بهش. دیگه لازم نبود تکرار بشه.
و می گفتم...
_ اصلا زیاد هم ... ی ازم نمی پرسیداین فاصله سنی رو اما بعضیها می پرسیدند. بعضیها هم که پخته تر و کله شون خوب کار می کرد و با تجربه تر بودن؛ سرعقد دیده بودنت و بعدش بهم می گفتند که مشخصه خیلی ازت بزرگتره. ازش نپرسیدی چرا تا حالا ازدواج نکرده. و من که خیلی  احمق و خام (و بدبخت و ناچار به این ازدواج برای خلاصی از آن خانه) بودم، جواب می دادم که قسمته دیگه.

این رو که گفتم مطمئن خنده خاصی کرد که چرا احمق!
_بودم دیگه! نبودم! البته حق داشتم احمق باشم اما خانواده م هم با فهم نبودن. اونوقت می گن اجازه ازدواج دختر دست پدرشه چون پدر مرده و از دنیای مردها باخبرتر از دختره و می تونه تشخیص بده چه خبر بوده و چه خبر خواهد شد. اصلا پدرم کجا و تو کجا! پدرم انسان ساده؛ تو نه!

اینها رو اونقدر راحت به زبون اوردم  و اونقدر راحت، مطمئن قبول کرد که مثل من معصوم و بی تجربه نبوده که یه چیزی داخل دلم لرزید. چشمهام باز تر شد! واقعا چشمهام بازتر شد. مدتیه که وقتی تو آینه نگاه می کنم چشمهام خماریه. اونگونه که قبلا ها باز و گشاد بود نیست. یکجور بی میل و کناره گیر شده. پلکهام اشتیاقی به باز شدن کامل نداره. اما اون زمان مثل قبل گشاد شد. از عنبیه ها یکعالمه نور داخل چشمهام شد. 
اینها رو که می گفتم صدای پله ها آمد و مطمئن با نگرانی به پله ها چشم دوخت.نگران بود بچه ها بشنون. نمی تونست بگه ... ت بشم. می دونم! دیگه براش سخته ازم بخواد ... ت بشم. مخصوصا بعد از اون دوباری که با نامهربانی ازم خواسته بود ... ت بشم و من بعدها خیلی این دو تذکرش رو که در زمانهای حساسی برای من رقم خورده بود، بهش گوشزد کرده بودم که چقدر سنگدل بوده. جاهایی که من درد زیادی داشتم. دومین بارش وقتی بود که درد زایمان داشتم و از درد شدید به خودم می پیچیدم  و آرزو می ... بخوابم و برم به دنیای رویاها و از این درد خلاص شم و یا به یاد زندانیانی که شکنجه می شدن و درد می کشیدن و خلاصی نداشتن افتاده بودم.
برای همین گوشزدهای تلخم که خیلی معنی و مفهوم داشت و او رو تازه از خواب شیرینش بیدار و متوجه اوضاع و احوال واقعیم می کرد؛ دیگه جرات نداره بگه ... ت باشم.
چقدر شناختمش!
و  چشمهام گشاد شدن اون لحظات، چون به رازی که هیچ وقت به زبانش نیاورده بود رسیده بودم. به اقرارش. به اینکه قبلا به من دروغ گفته بود. و اینکه او هم دروغگو بود.
اینکه دروغگو باشه رو می دونستم. دروغگوی ماهری بود. مثلا اگر بهش بگی قسم بخور اینکار رو نکردی، او ظاهرا قسم بخوره اما منظورش قسم خوردن برای ... اون کاره نه ن ... ش! این مدل از دروغگو. نوعی که نه فقط به بنده خدا دروغ بگی بلکه به خدات هم دروغ بگی.

آخ از این بنده هات خدایا!
حالا من با خودم حرف می زنم. بین خودم و خودم وقتی امسال برای سالگرد عقد گل اورد وقتی برای سالگرد ازدواج دسته گل و گلدون اورد، کیک گرفت و رستوران و الا و بلا باید یه چیزی برات بگیرم و من نمی خواستم یعنی اشتیاقی نداشتم  برای داشتن چیزی خاص؛ بعد برام عطر و کرم گرفت؛ و من هیچی نگرفتم براش؛ چقدر اذیت شدم پیش خودم؟! هیچی واقعا! چرا؟ این همه کادو و اهمیت باعث خج ... و شرمندگی داخل و خارجی در من نمی شد که نمی شد.
برای همینه دیگه! برای اینهمه معصومیت بوده که هیچ حس خاص پیدا ن ... . و این معصوم بودنم شده نقطه ضعفم و مغرور نشم بهش خدایا! که اگر مغرورش شدم تو بدجور ازم می گیریش! نگیرش ازم می خوام همینجور برم با برگزیده هات ملاقات کنم به وقتش. شاید فقط با همین توشه!